خورشاه بن قباد الحسينى
116
تاريخ ايلچى نظام شاه ( فارسى )
كه در آخر دولتخانه شده بود نشستهاند و دو جوان خوب صورت محاسن سياه در پس [ سر ] « 1 » آن حضرت ايستاده ، من پيش رفته سلام كردم و در برابر آن حضرت به دو زانوى ادب بنشستم و سؤال كردم كه بدان طرف آب مىروم آيا با اوزبكان مرا جنگ واقع مىشود يا نه . آن حضرت فرمودند كه تا غايت كدام مهمّ تو به جنگ ساخته شده « 2 » كه ديگر شود . من باز سؤال كردم كه يا امير المؤمنين در آن طرف آب حال ما چون مىشود . فرمودند كه در آن طرف آب هيچ نيست ، هر چه هست در اين طرف است . دو سه بار مكرّر من اين سوال كردم و آن حضرت همين جواب فرمودند و در آن اثنا سه چيز به من گفتند ؛ يكى آنكه نهر علقمى « 3 » از ياد تو « 4 » نرود و ديگر آنكه نذر كن كه گنبد مرا همچون گنبد حضرت امام رضا - عليه السّلام - بسازى جهت فتح سمرقند ، و ديگر سفارش فتحى بيك پروانچى كه در آخر متولّى آستانهء مقدّسه شده بود نمود . و چون صبح طالع شد و من از خواب بيدار شدم ، صورت واقعه را به امرا و اركان دولت تقرير كردم هر كس تعبيرى كردند و بعضى گفتند كه در اين طرف آب با اوزبكان جنگ واقع خواهد شد . چون مدّت بيست روز از خواب مذكور بگذشت ، روزى احمد بيك نورى كمال اصفهانى كه منصب وكالت داشت آشفتهضمير و پريشانحال به مجلس آمد و عرضه داشت كه اولامه سلطان به وسوسهء شيطان از راه رفته از الكاى خود به طرف تبريز شتافته است و اكثر اهل و عيال لشكريان را به اسيرى برده . چون تعبير خواب مذكور بر حضرت شاه خلافتپناه ظاهر شد ، لاجرم فسخ عزيمت بلاد ماوراء النّهر نموده به تدبير اين واقعه مشغول گشت و اراده نمود كه باز بهرام ميرزا و غازى خان را به ضبط و دارايى دار السلطنت هرات باز دارد و غازى خان عرضه داشت كه لشكر ما پريشانى بسيار كشيدهاند و اكثر اوقات ايشان « 5 » به خوردن چرم گاو گذشته ، ديگر حصاردارى از ايشان نمىآيد . در آن اثنا آغزيوار خان شاملو [ 89 ] به ذروهء عرض رسانيد كه اگر حضرت شاه عالمپناه
--> ( 1 ) . ب : ندارد . ( 2 ) . ت : شد . ( 3 ) . علقمه : نهرى است از رود فرات ( فرهنگ معين ) . ( 4 ) . ت : يادت . ( 5 ) . ت : « ايشان » ندارد .